پیرمرد مفلس

متن مرتبط با «پیرمردی مفلس و» در سایت پیرمرد مفلس نوشته شده است

فرق دارد معنی تنهایی و تنها شدن

  • نیلوبلاگ

    xa0 شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار منxa0 همانxa0 دیوانه یxa0 دیروزمxa0 اماxa0 بردبار xa0 می توانستمxa0 فراموشتxa0 کنمxa0 اما نشد! زندگی یعنی همین؛ جبری، به نام اختیار xa0 مثل تو آیینه ای "من" را نشان من نداد بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار xa0 خوب یا بد،xa0 باxa0 جنـــونxa0 آنی امxa0 سرxa0 می کنم لحظه ای در قید و بندم ،لحظه ای بی بند و بار xa0 من سر ناسازگــاری دارمxa0 و چشمـــان تو جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار! xa0 فرق دارد معنـی تنهایــی و تنهـــا شدن کوه بی فاتح کجا و دشت های...

    ادامه مطلب
  • تو ماه بودی

  • نیلوبلاگ

    زمین شناس ِ حقیری تو را رصد می کردبه تو ستاره ی خوبم، نگاه ِ بد می کردکنارت ای گل زیبا، شکسته شد کمرمکسی که محو ِتو می شد، مرا لگد می کردتو ماه بودی و بوسیدنت نمی دانیچه ساده داشت مرا هم بلند قد می کردبگو به ساحل چشمت که من نرفته چطوربه سمت جاذبه ای تازه جزر و مد می کرد؟چه دیده ها که دلت را به وعده خوش کردندچه وعده ها که دل من ندیده رد می کردکنون کشیده کنار و نشسته در حجلهکسی که راه شما را همیشه سد می کردکاظم بهمنی xa0...

    ادامه مطلب
  • اسطوره ی هرجایی

  • نیلوبلاگ

    xa0 از راه بزن بیرون، ای رندِ خطرپیشه! از خاکِ سکون بَرکن! ای تیشه بر این ریشه! xa0 در ترس چه میجویی؟ ای مدعیِ غیرت! در شک و یقین خو کن، با لذتِ این حیرت! xa0 من عاشقِ مطرودم! آوارهگیام! دودم! اسطورهی هرجایی، تاریخیِ نابودم! xa0 حرمتشکنِ خویشم، آرامشِ تشویشم! زندیقِ قسمخورده، با فاجعه همکیشم! xa0 تا قلبِ پرآشوبم، ویران شد و راحت شد! با وحشیِ چشمانش، الهامِ جراحت شد! xa0 آتش زد و رقصیدم، با ظلمت گیسویش من نور شدم دیدم در مسلخِ ابرویش xa0 این شرمِ نجیبانه در واژه نمیگنجد! از شرم گذر کرده، در خانه ...

    ادامه مطلب
  • حکایت جوجه مرغابی

  • نیلوبلاگ

    دست تقدیر روزی ، تخمی غریبه را هل داد کنار تخم های مرغی خانگی . جوجه ها که از سر تخم بیرون آوردند مرغ از همه جا بی خبر دید که یکی از جوجه ها سر و وضعی متفاوت با بقیه دارد. به چشم مرغ و جوجه هایش، آن جوجه متفاوت، نه قشنگ بود ، نه با استعداد و به همین علت او را به حساب نمی آوردند. تا این که روزی جوجه ها، برای خوردن غذا و درس گرفتن از مادر به خارج از خانه رفتند. مرغ داشت به بچه ها یاد می داد که آب خطر دارد و اگر در آن بیفتند غرق می شوند که جوجه متفاوت داخل آب پرید اما غرق نشد چون او جوجه مرغابی بود...

    ادامه مطلب
  • نتیجه ی مهر ونامهری رهبر به ملت

  • نیلوبلاگ

    در مسجد جمعه شهر دمشق ، در کنار مرقد مطهر حضرت یحیی پیغمبر علیه السلام به عبادت و راز و نیاز مشغول بودم ، ناگاه دیدم یکی از شاهان عرب که به ظلم و ستم شهرت داشت برای زیارت قبر یحیی علیه السلام به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست . درویش و غنی بنده این خاک و درند آنان که غنی ترن محتاجترند xa0 پس از دعا به من رو کرد و گفت : از آنجا که فیض همت درویشان (مستمندان ) عمومی است آنها رفتار درست و نیک دارند (تقاضا دارم ) عنایت و دعایی برای من کنند ، زیرا گزند دشمنی سرسخت ، ترسان هس...

    ادامه مطلب
  • بیخیالی بلبل در بهار آمدن فصل خزان و سرما

  • نیلوبلاگ

    بلبلی از جلوه ی گل بی قرار گشت طربناک بفصل بهار xa0xa0 در چمن آمد غزلی نغز خواند رقص کنان بال و پری برفشاند xa0 بیخود از این سوی بدانسو پرید تا که بشاخ گل سرخ آرمید xa0 پهلوی جانان چو بیفکند رخت مورچهای دید بپای درخت xa0 با همه هیچی، همه تدبیر و کار با همه خردی، قدمش استوار xa0 ز انده ایام نگردد زبون رایت سعیش نشود واژگون xa0 قصه نراند ز بتان چمن پا ننهد جز بره خویشتن xa0 مرغک دلداده بعجب و غرور کرد یکی لحظه تماشای مور xa0 خنده کنان گفت که ای ب...

    ادامه مطلب
  • ارزش سلطنت از دید بهلول

  • نیلوبلاگ

    روزی بهلول بر هارونالرشید وارد شد خلیفه گفت : مرا پندی بده بهلول پرسید : اگر در بیابانی بیآب ، تشنگی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی در مقابل جرعهای آب که عطش تو را فرو نشاند چه میدهی؟ هارون الرشید گفت : صد دینار طلا بهلول پرسید : اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟ هارون الرشید گفت : نصف پادشاهیام را بهلول گفت : حال اگر به حبسالبول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی چه میدهی که آن را علاج کنند؟ هارون الرشید گفت : نیم دیگر سلطنتم را بهلول گفت : پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است ت...

    ادامه مطلب
  • پیرمرد مفلس

  • نیلوبلاگ

    پیر مردی مفلس و برگشته بخت روز گاری داشت ناهموار و سخت xa0 هم پسر، هم دخترش بیمار بود هم بلای فقر و هم تیمار بود xa0 این دوا میخواستی آن یک پزشک این غذایش آه بودی ، آن سرشک xa0 این عسل می خواست ، آن یک شوربا این لحافش پاره بود ،آن یک قبا xa0 روز ها میرفت بر بازار و کوی نان طلب میکرد و میبرد آبروی xa0 دست برهر خود پرستی می گشود تا پشیزی بر پشیزی میفزود xa0 هر امیری را روان می شد زپی تا مگر پیراهنی ، بخشد به وی xa0 شب بسوی خانه می آمد زبون قالب از نیرو تهی ، دل پر ز خون xa0 روز ، سائل بود و شب بیم...

    ادامه مطلب